چهارشنبه، شهریور ۳

از دوباره

رمضون پارسال بود گمانم که کرکره ی سطر آمد پایین .
به هر صورت بحران است دیگه ، میاید و می رود .
نیاید باید شک کرد ، نرود هم که خب ، حل کرد . شکر که هم می آید و هم می رود .
یه صبح تو هفته پیش بیکاری بود و حوصله ، گفتم برم این آرش منم (الحق که اجر دهد خدا به سینا برای معرفی این ! ) سری بکشم . از آنجا رفتم ارمیا و یادداشت های یک دختر ترشیده ، این ها را که دیدم ،دیدم به احوالم هم می خورد و احساس خوبی خواهم داشت اگر بتوانم بنویسم و زدیم بر صف و اینطوری و هر چه باداباد ...
پارسال نوشته هایم را زیاد دوست نداشتم ، یعنی احساس خوبی نسبت به اینکه این ها را بگذارم و کسی ببینتشان نداشتم ، نه که کوچیک می شدم ، این طور بود که زیادی احساس کوچکی می کردم و از شدت خود تخریبی بود که کلا از بنیان یکهو آمدم پایین و کرکره ی اینهم خوب همراهش !
آن روز که بعد از یکسال خواندمشان ، دیدیم خوب است که ! یعنی حداقل خودم با خودم حال کردم . ( خود فلان و اینها و عجب مرد هنرمندی و از این حرفا :دی) . و جالب تر اینکه بس که حافظه ام بزنم به تخته است ، مطالب و نتایج برای خودم جدید و آموزنده بود و اون شد که این شد و الخ
هر چند که الان باز ،که یک هفته می گذرد شاید دیگه آن احساس خوب را ندارم ،و شاید اصلا احساس خوبی بهشان ندارم ؛ اما احساس بدی هم ندارم . همان هرچه باداباد است که گفتم ...

0 نظر:

ارسال یک نظر