الحق که چقدر چسبید !
چقدر دوست دارم این قهرمانان زندگی ام را ...
چقدر دوست دارم آیدین را ، که ایمان دارد ... و دنیایی زیر و رو می شود و او باز نمی گردد و به بیراهه هم نمی رود (حداقل این طور که به نظر می آید )!
چقدر دوست دارم صالح را ...
چقدر دوست دارم پدر را ، که نه کلاب می رود و نه مهمانی ، اما شاد است ، ریلکس است ،نرمال است ... و مثال نقضی برای این تصور من ، که ما با این همه انرژی که آب های جاری اند در تنمان و بس که میمانند می شوند عینهو فاضلاب و به خودمان می ریزند ،مگر می شود روانمان سالم باشد ؟ شاد باشیم ؟ نرمال باشیم ؟ و دوای درد او یک توپ است و 4 تکه سنگ ،و دوای درد ما ...
می خواستم دیشب ،که از امروز صبح ،آدم باشم ...
بودم ،بیشتر از روزهای قبل بودم ...
باز شب خوب نبود ...
باز باید با این حالت تهوع بخوابم ...
فردا هم که گفتیم از صبح بندازیم تراکتوری ، اما باید بروم فرودگاه ...
رضا ،آدرس وبلاگش را داد،خواندم،ذوق کردم ،چقدر شبیه اش بود ...
بعد رفتم وبلاگ سینا ،و پست های سال 42 اش را خواندم .
چقدر خوب بود ،چقدر شبیه اش بود ...
مدتی است در فیس بوک احساس غریبی دارم ، فیس بوک یک جورایی عین یک خیابان است که آدم هایی که می شناسیشان همه توشن ،مثل خیایبان دهکده ...
باز آن احساس به سراغم می آید ... وقتی از فیس بوک می آیم بیرون ،احساس آن پسر دوم ،سوم راهنمایی را دارم ،که توی کوچه ی خلوت و طولانی شان ،در حالی که بهترین لباس هایش تنش بود ،داشت بر می گشت خانه ... و احساس غربت داشت ... احساس تنهایی .. اما همه اش به اینجا ختم نمی شود ... احساس بی وجودی ،احساس اینکه جایی بوده ، که مال آنجا نبوده ،پیش آدم هایی بوده که حرفی برایش نداشتند ، و بد تر از همه ،او حرفی برای کسی نداشته ...
و من ... جایی نداشتم ،و حرفی نداشتم ،که شبیه ام باشد ،گفتم که باز گردم ...
0 نظر:
ارسال یک نظر