چه خوب ...
بچه گربه ها را از نگاه اول بسیار خوشم آمد ازشان ؛
ماندم به پاشان و شیر ریختم هر روز براشان ؛
بزرگتر شده اند امروز ، و دیگر شور نوجوانی دارند در سرشان ...
هی ورجه وورجه می کنند و با همه چی ور می روند ؛
امروز دوتایند ...
یکی طلایی با چشمانی پر از واهمه !
و دیگری خاکستری با چشمانی درشت و تیز و دوست داشتنی ...
چه خوب ...
پاداشم امروز این شده ،
که می دانم گربه اند ،
و سخت بی وفایند ،
اما من هنوز ،
خوشم می آید ازشان ...
2 نظر:
من هم از بچگی گربه ها رو دوست داشتم البته نه به خاطر این که تو نگاه اول ازشون خوشم اومد . . نه!!!
از گربه ها به خاطر این کتاب شعره خوشم می اومد.
درست یادم نیست ولی یه تیکه هایی اش این جوری بود:
گربه مصطفی بلا است
همش به فکر جوجه هاست
گربه ی من نازنازیه
همش به فکر بازیه
گربه ی ؟؟؟ شیطونه
هر چیزی رو می شکونه و ....
پ.ن:از نظر طولانی تون هم ممنون.
پ.ن.2:و این که به نظر من این کار بلاگر خیلی بده که آدرس وب آدم رو نمی پرسه(حالا به هر علتی!!!)
WWW.bascket.blogfa.com
ببخشید همین الان فهمیدم اگه نمایه ی درست رو انتخاب کنم آدرسم رو می پرسهD:
و البته جواب کامنت تون:
به خدا ما هم همونی رو می پرستیم که شما می پرستید با این تفاوت که خدای من شوخ طبع هم هست و البته مثل خودم یه کمی هم خل و چله (خل و چل بودن به نظر من یکی از نقطه های قوته افراده، حمل بر کفر گویی نشه!!!).
و ...
با خواندن این عبارت خیلی کیفور شدیم:
نه این خداهای مهربانِ ببخشِ پخمه که یک بچه روشنفکر نیمه مذهبی سرش را کلاه می گذارد . . . . . . . . . .
ارسال یک نظر