چهارشنبه، مرداد ۱۴

ما و آقای زون

وقتی هم را میدیدیم ، بعضی وقت ها از عمیق ترین جای وجودم حسودی ام میشد بهش !
وقتی هم را میدیدیم ، بعضی وقت ها از عمیق ترین جای وجودش حسودی اش می شد بهم !
امروز روی شیرِ توی زمینِ ته حیاط خرامان پیاده روی می کرد و به شاخک های کوتاهش قر می داد! می خواستم دسته را از جایش در بیاورم ... بابا میگفت که واشر زیرش خراب است و فواره های توی چمن وقتی بسته است آب می دهند . پیچ رویش را هم باز کرده بود . رفتم 4 مِشغی (به شیوه ی مستراح ایرانی) نشستم سر شیر ...
نگاه کردیم هم را ... با چشم ها و نگاه های بی احساس !
چند ثانیه وایسادیم ...بعد او به پیاده روی اش ادامه داد ... و من هم هی شیر را میکشیدم بالا ... یک کم ور رفتم ،در نیامد ... تئوری اش را هم نگاه کردم و گفتم : " بلد نیستم " .
مطمئن بودم که بابا فکر می کند که مثل همیشه پیچاندم !
ولی ... نه من به او حسودی ام شد نه او به من !
.
.
اضافه شده در بعدا : به دلیل سوال های پی در پی درباره ی شخصیت" آقای زون " ،دیدم خوبه توضیح بدم که ایشون در سریال خانه ی مادر بزرگه ایفای نقش می کرد !

5 نظر:

سینا گفت...

نگرفتم! به بابات حسودیت می شد!?
آخه بابات که شاخک نداره D:

محمد علي گفت...

آخ آخ ... هاشم میرزایی یه سال با شما قراره چی بکشه ! :دی اولا اگه دو خطی که نوشتی رو ادامه بدی به جواب می رسی ! و اگر خب حتما نتونستی ، باید بگم که تیتر علی رقم زایدی معمولش برای خواندن است !

سینا گفت...

شوخی‌ بود :د ،میگم تو هم زود جدی میشیا،نکنه رفتی‌ روی سر بابات دنبال شاخک!؟ولی‌ هاشم رو پایم :د

محمد علي گفت...

از کجا فهمیدی ؟ :دی

ناشناس گفت...

می بینم که تو خونتون، روی شیرتون، با اون شاخکاش! پیاده روی ام می کرد! کاروان سراست!
البته بایدم به خرامان حسودیت شه! فمدی؟

ارسال یک نظر