یا سطح می بینی ، یا زاویه ی تیز ...
آشپزخانه ی نسبتا کوچکی داریم در آن
و یک میز 6 نفره درونش
در میز ما هم از انحنا خبری نیست ...
یا سطح می بینی ، یا زاویه ی تیز
میز را از یک طولش چسبانده ایم به دیوار ...
آشپزخانه ی نسبتا کوچکی داریم .
و میزمان سالهاست ...
که به اندازه ی 2 صندلی ،
(که اگر بین آشپزخانه و هال مان مرزی نبود ،
پشت همان طول گندیده ی میز می چیدیمشان)
دچار کبود شده و عقده ای .
دو سه سالی است یخچال نو خریده ایم ...
پیش از این دیگری داشتیم ،
آشنا تر بود
بیشتر دوست می داشتیمش
و جایخی اش ،
(تا آخرین لحظه هایی که الکترون های همین محل در آن جاری بود)
بوی یخ در بهشت های دست ساختِ بچگی ام را می داد .
پدرم زمانی خریده بودش
یخچال قدیمی مان را،
که مردم هنوز ...
تصویر عضوی از انسان را
در یک یخچال ندیده بودند .
2 نظر:
اولن مرسي! دومن ممنون. سومن ، بله مي دانم...چشم!
اما لطفن حس اينها را پيدا نكنيد كه وسط بحثي با كلنگ مي پرند تا "ما هستيم" شان را تاكيد دوباره اي كنند!
نظراتتان به عنوان يك مخاطب -خصوصن از نوع سمپادي اش! -(البته اگر برچسب تبعيض نژادگرايي نخورم!) بسيار محترم و قابل تامل بوده و هست.
استادم، آدم جدّییه! یکم خشکه، شاید نمی خواد پر روم کنه!
امروز سر کلاس در حالی که داشت سرزنشم میکرد- نمی دونم چرا خندم گرفت!- زدم زیرِ خنده! جالب بود که اونم شروع کرد به خنده. زیاد خندیدم و هر وقت می خواستم بگم بی ربط می خندم، خندم نمیگذاشت!! آخرش گفت، خوبه یه همچین خنده هایی سر کلاس. نمی دونست چه خنده هایی! بی ربط خندیدیم، مثل اینه که دلمون پر از نخندیدن باشه که یه کبریت بخواد، تا از شررشون خلاص بشی! خندیدن من اونو خندوند...
ربطش با نوشتت زیاد محسوس نیست، ولی فکر کنم ما تصویر عضوی از دیگران رو رو لبامون کشتیم...
ارسال یک نظر