کوهَ رو هیچ وقت ندیده بودم ! به نظرم خیلی هم قابل سرزنش نیستم ، ولی خب چیزه عجیب غریبیه خیلی ! یه قله ی کاملا مخروطی . نوک تیزه تیز . یعنی یاد این مقواها می ندازتت که از دو طرف میارن به هم میشه یه مخروط ! واقعا واسم جالب بود ! ولی بس که طبیعت خر تو خری داره اون یه تیکه ! کوه و درخت چنار و سپیدار و این و اون و جاده و خورشید و معمولا ابرای قشنگی که خورشید درخشانشون کرده و فلان و اَره و اوره و شمسی کوره رفته تو هم ، ندیده بودمش دیگه !
خلاصه دیروز دیدمش ! چون خورشید هنوز روش نیفتاده بود مثل یه مثلث تیره دیده می شد . همینجور بش نگا می کردم و می خواستم بکوبم به این راننده رشتیه و تو ماشین به همه بگم که نگا کنن ! ولی نگفتم ، آخه اونقدر که تیز بود باورم نمیشد که واقعیه ! گذاشتم یه روز دیگه هم ببینم بعد بگم (اونام احتمالا عجله ای واسه دیدنش اونم واسه یکی دو روز دیر تز نداشتن) .
تا جایی که زاویه گردنم جواب میداد و تابلو نبود پاییدمش . بالاخره رد شدیم ،خیلی طول نکشید چون هم اون کوچیکه و هم ما خیلی دور نبودیم .
نگاش که می کردم ، فکر می کردم که انگار هنوز داغه داغه ! احتمالا خدا باید دیشب تپی گذاشته باشدش بغل زور آباد که انقدر قیافش تر و تازس ! به هر حال ...
نگاهم که ازش برگشت ، افتاد به کوهای روبرویی ، کو های نسبتن بزرگ و فرسوده ، اولین سری کوه های رشته کوه البرز از جنوب ... خوب نگاشون کردم ! به نظر نمیومد که از روز اول نوکشون انقدر پهن و فرسوده بوده باشه . یاد کوه های بیستون و اونورام افتادم ، اونجاها کوهاش خیلی فرسوده و فسیلن .
وقتی تصورشون کردم که اینام نو بودن ،چه باحال بودن ، اینجا چه جالب بوده ها ... یعنی اینجا چه خبر بوده اون اولا ، این دور و اطراف چه شکلی بوده ؟ کرج بوده ؟ هه ... کرج چیه بابا ؟ خدا خیرت بده ! آخه می دونی ؟ آدم باورش نمیشه ! فک کن ! اینجا که این همه آدم با تکنولوژی و کلی درگیری زندگی می کنن ، فازِ دایناسور و اینا بوده ! خدایی آدم کفش می بره ! تو ذهن آدم نمیاد ! آدم این گذر چند میلیون سالی !!!!!!! رو که تصور می کنه ! مثل این فیلماس که از رشد گل و گیاها ضبط می کنن و تندشون می کنن ! خیلی باحاله ، فک کن ،حدودا اگه فیلم از اون اول تشکیل تا الان 2 ساعت باشه ! تاریخ ایران 1 ثانیه ی آخرش رو تشکیل میده ! و عمر یه آدم سی و شیش ده هزارم ثانیش رو!
بعضی موقع ها یه چیزایی هست که به نظر (به قول عموما بچه های کامپیوتری) بدیهه ! یعنی آدم می شنوه ! بعد میگه خب که چی ؟این که معلوم بود که ! شاید واسه اینه که حالا به دلیلی تکرار یا هر چیش باعث عادی شدنش شده !مثل همین مثال فیلمه ، و مثل خیلی چیزی که بعدا هم میگم . اما واقعا نباید ساده گذشت ! به نظرم یه سری آدما که خیلی خفنن، از اینجان ، که به یه چیزای ساده ای یه جور دیگه نگاه می کنن ،مثل مولانا که به پدیده ها وکارا و اشیا و رفتارا اون طوری نگاه می کنه !(نه به این معنی که ما خفنیم .یعنی الگومون اونان و مثلا نگاه کردن ازشون یاد میگیریم)
به هر حال واسم جالب بود ! اگر می خواستی حساب زمان فرسایشه و فیلمرو بکنی باید از عمر آدم با تقریب بسیار عالی یی یعنی تقریبا دقیقی صرف نظر بکنی ! وجالب تر که پای همین کوه فرسوده ، زندگی آدما ، با درگیرا و استرسا و تلاش های به نظرم کاملا بی مفهومی نسبت به این قضیه ،داشت با مشروعیت و منطقی بودن کامل سپری می شد !
اما چیزی بود که به نظرم می تونست این لحظه ی مسخره رو تو اون فیلم 2 ساعته به یه لحظه ی با ارزش و با اهمیت تبدیل کنه !
مثل وقتی که تو لحظات همیشگی و یکنواخت آسمون ، عبور یه شهاب میشه یه لحظه ی به یاد موندنی و شگفت انگیز !
میشه " جاودان "...
.
.
6 مرداد
0 نظر:
ارسال یک نظر