محله ی ما جای کوچکی است . به قول معروف همه همدیگر رو میشناسند .
یک خیابان اصلی دارد بی اسم که بعضی ها می گوید اسمش "ماگنولیا" است ولی هنوز اثبات نشده . به طول تقریبا 900 متر ، با یک میدان وسطش و 18 تا کوچه به اسم نُه گل (مثلِ اِسمِ احتمالیِ خیابان اصلی)،از بالا تا پایین .که به این خیابان اصلی و اُعموماً از میدان تا آخرین کوچه ،یعنی نیمه ی پایینی را می گویند " بیرون " . آدم هایی هم هستند که میایند در این بیرون . این ها معمولا ثابت اند . یعنی اگر پنجشنبه جمعه ای، وقتی به یکی کاغذ بدهید می تواند با خطای مثلا ده نفر بگوید که کیا بیرون هستند .
این بیرون خودش جریان های بسیار دارد که جزء نه شاید "مهم"، ولی "بزرگی" از زندگی من هستن .که بعداً هر کدام که لازم بود می گویم .
یک خانواده ای آمدند چند سال پیش در نوع خود بسیار جالب . بماند . پسری بود در این خانواده ، 18،19 ساله ... این هم آمد بیرون و شد جزِ همان لیستِ ثابت های بیرون . اما ... این پسر از قضا شد عاشق(1) یکی از این هم محل های ما ... و ای بابا ...
پیغام داد ، پسغام داد ... صحبت کرد ، این َور زد ، اون َور زد ... با این ... با اون ... هر کی که اونو می شناخت و می تونست کاری بکنه ....
جریان طولانی شد ... یکی دو سالی شد به گمانم ... قضیه حل نمیشد ...چرایش هم بماند ...
اما این پسر ... این پسر به گمانم واقعا عاشق بود .... چرایش باز هم بماند ...
فقط بگویم که استیلِ این الکی ها نبود ... همه کار بخاطرش کرد ... هر کاری که می توانست ...
آن زمان هم رپ مد شده بود که بخوانند . این کار را هم کرد و آمد و برای این خواند ... از عشق و بی وفایی و این ها ... اما با یکی از این خیلی معروف ها هم خواند . گفته اند اسم نیارم ، ولی خواننده پاپ این نازی نازی ناز گل من دل بی تو میمیره و این حرفا بود (: دی) ... قبل از اینکه بخوانند همه به هم می گفتند که باورت میشه این داره با فلانی می خونه ؟ در هر صورت ... خواند ... و چند تا آهنگ هم خواند ... و قضیه اش با آن هم خوانش هم رفاقتی بود نه پولی ....
وقتی این ها را می خواند ... حال خوشی نداشت ... دپ و دل شکسته و این اوضاع ...
بعد از آن، خیلی ها حرف او را زدند و آهنگ هایش و مثلا افتخاراتش ، چون جالب بود کارشان و من در مشهد در یک مغازه ای هم حتی شنیدم ... بماند ... ولی او خودش از خواندن چه می خواست ...؟ من خب خیلی از نزدیک با او نبودم ... اما به نظر خیلی کاری با خواندن نداشت ... به نظر هوای دلدار ، در سرش بود ... وقتی بقیه پی او و کارها و آهنگ هایش بودند ،خودش پیش این و آن میرفت زاری و گریه از فراق ...
اما این را گفتم ! کلا می خواهم بگویم که این طوری بود و برای یارِ نداشته اش می خواند و چندان پیِ آثارِ دیگرِ کارِ خواندن نبود ، چندان که وقتی هم که قرار شد این `هم محل` برود خارجستان او هم از این جا رفت و اصلا گم و گور شد و دیگر هم نخواند و دیگر هم به جایی نزد تا جایی که می دانم ....
و باز می خواستم این جا را بگویم ، که برای او چه اهمیتی داشت که چه قدر معروف شده ؟ چقدر کارش گرفته ؟ چقدر آن آهنگ و کار و آن بساط برایش مهم بود ؟ به نظر به این چیز ها اهمیت نمی داد ... برای کسی می خواند و نتیجه و پاداشش را هم از او می خواست ... چه خود او را ... و چه حتی خشنودی و یا ایجاد یک احساس خوب در او را ،چندان که بسیار بوده اند از عشاق که ثابت کرده اند صِرف خود معشوق را نمی خواهند ، و به خاطر عشقشان از رسیدن به او گذشته اند ... یعنی قضیه بزرگتر از رسیدن و تمام شدن است ...
از قضا یک زوج دیگری از این کرکس های عاشق (:دی) هستند که سالی هم است که پای هم اند ،یک روزی این پسره آمد پیش من که آره آهنگ خوندم و این ها بیا گوش بده ! مام گفتیم چشم ! بعد این آهنگ را که گوش دادیم ،دیدیم که اگر آهویی دارم خوشگله را از تلویزیون ضبط می کرد با چرا رویش هم خوانی می کرد بار ها جایگاهش در موسیقی والا تر بود ... به هر حال ... حتما دالدارش هم چقدر ازش تشکر کرده بوده برای این قطعه ی عمیق عاشقانه ! حالا کاری با مقایسه ی بنیادین دو زوج ندارم ولی این دو مثال را هر دو را دیده ام ...
اما ... پدر جهانخواه (استاد قرآنمان) یک بار یک حرفی را سر کلاس زد که آن جا که کلی بهم حال داد و به دلم نشست ، بعدا هم هیچ وقت فراموشم نشد ... می گفت (نقل به مضمون) هر چیزِ ارزش دار و فروختنی یی یک مشتری می خواهد ، پس ما هم کار هامان را به نیت کسی می کنیم که همیشه خریدار است ... همیشه ... (نمی دانم چرا وقتی به جای لذت بخشی می رسم دوست دارم تکرار کنم ... مثل این جا که دوست دارم تا بی نهایت بنویسم همیشه ... ) همیشه ....
خریدار بودن و چیز هایی دیگر را می خواستم در آن دو حکایت بگویم ... پسر دومیه به شدتِ خیلی زیادی خب استعداد "نداشت" . اگر می خواست برای بقیه بخواند چهار تا فوش(همان فحش) می خورد و سر خورده می رفت گوشه ی خانه زار می زد که ای خدا ... این چه عدالتی است ؟ چرا من استعداد ندارم و این ها ... اما می دانست برای چه کسی می خواند ، او که حتما او هم خب عاشق این است ، کاری ندارد که این چقدر استعداد دارد و چقدر کار این آهنگ قوی است ! او به بطنش نگاه می کرده ... به عشقش و این جور حرف ها ...
.
.
وقتی مثل آن پسر که به محله ی ما آمدند به این دنیا آمدم ... در همان اوایلِ درکم از دنیا ... عاشق شدم ...
می خواستم برایش بخوانم ... رفتم خواندن یاد بگیرم ... عشقم کشکی بود ... وسط های کار او را فراموش کردم و خیال خوانندگی برم داشت ...
یکهویی که باقی خواننده ها را دیدم ،از اینکه استعداد خوانندگی ندارم ، حراصی پر از یاس و نا امیدی همه ی وجودم رو پر کرد ...
نمی دانم چه شد ؟ به یادش افتادم ...
وقتی که همه ی دنیا روی سرم خراب می شود ... یک جا هست که هیچ غم و فکر و آدم و هیچ چیزی آن جا نیست ... آغوش مادرم ... به هر بهانه ای شده یک جوری می روم پیشش ، در آغوشش همه چیز فراموش می شود برایم ... فکر می کنم اگر همه ی امید هایم هم در دنیا نا امید شود ، اگر آغوش مادرم باشد ... غمی نیست ...
.
دیشب که به یادش افتادم ...در آن اوضاع خرابم که اگر "خواب" نبود مثل همیشه به همه جا ممکن بود ختم شود ، فکرش ... مثل آغوش مادرم بود برایم ... آرام ... مطمئن .... امن ترین جای دنیا ... انگار آرام دست می کشید روی سرم و می گفت ... نگران نباش ...
می گفت آکروبات بازی نمی خواهد ، کار های بزرگ و بی نظیر نمی خواهد ، آدم فوق العاده نمی خواهد ،رستم و آرش و کورش ... و اسطوره و قهرمان نمی خواهد ... خفن ترین آدم دنیا و کشور و شهر و مدرسه و دانشگاه و محل را نمی خواهد ...
.
.
فقط کافیه که . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چه شیرین است حکایت خالص شدن برای خدای قدر شناس ...
.
.
.
.
د.س(1) : به همان معنا
0 نظر:
ارسال یک نظر