یکشنبه، تیر ۲۱

اوضاع نا(م-ل)ه ...

صبح چار مضراب آلبوم بی تو به سر نمی شود صداش بلند میشه ! یه هاله میشنوی و خاموش می کنی ، 3 دیقه بعد ، 2 دیقه بعد ... حوصله نداری پاشی ... انقد خوابت میاد که مخت داره از کار میفته و فکر می کنی که عمرا سر کلاس دووم نیارم !اما مثل هر روز مجبوری به روزای قبلی فکر کنی که با همین اوضاع رفتی مدرسه و دووم هم آوردی . به هر زوری شده یه رب بعد از موقع مقرر بلند میشی و به این فکر می کنی که یه رب عقبی ،اما با این وجود واسه اینکه یه کمی سر حال بیای پیشنهاد سینا رو اجرا می کنی و از تو تخت که رفتی تو حال یه ضرب میری می زنی آل میوزیک ، یه کمی خوشحال میشی که داره هیلو پخش می کنه اما چون دیره باید زود بری دستشویی و تا اونجا صداش نمی رسه ! بعدم بر میگردی و شیر کاکائو و پای سیبو با آهنگ لینکین پارک می خوری ! ولی حوصله خودتم نداری ! چون واسه آدم روانی یی مثل من اهمیت نداره که کجا وایسادی ،مهم اینه که کجا می خوای بری ! بعدم تی شرت قرمز راه راهرو می پوشی و موهاتو نگاه می کنی و چون حس می کنی آثار سشوار دیروز هنوز روشه دیگه ژل آتوسا نمی مالی سرت که یه روز به روزایی که قراره غصه ی کچلی هم بگیرتت اضافه نشه ! تو ماشین هم نه آهنگ گوش می دی و نه با کسی حرف می زنی ! اما چون دیروز با خودت فکر کردی که بهتره از این به بعد یه کم با خودت فکر و تمرکز کنی می شینی فکر کردن به یه سری چیزا مثل پست دیشب سینا و حرفایی که بهش زدی ! می رسی دم وصال و رضا وایساده و از دیدنش لذت می بری و مثل هر روز 3 تا آب آنانس با اون کیکا که الان اسمش یادم نیست می خرید و بعدم رضا از تو جیبش اون کاغذرو در میاره که روش نوشته " لطفا نخورید ... صاحب دارد" و میچسبونتش روشو میرین بالا تا برسین مدرسه و تو تو راه میگی که چقدر خوابم میاد و خیلی اوضام خرابه و مخم چته ! و اونم با اون استیل خاص و طنز معمولش بهت می گه که ای بابا تو که همیشه خواب میاد و یه یری چیزا که یادم نیست ! میری تو مدرسه و وقتی با رضا می خوای بری پیش 1 لشگری سر راهرو خفتت می کنه که تو کدوم پیشی و میگی 2 ولی می خوام برم 1 و اونم گیر می ده که نه برو همون 2 و تو ام که خودت طبق عادت همیشگی که می خوای با عوض کردن کلاس و اینا واسه خودت کلاس رو جذاب یا قابل تحمل کنی باهاش مخالفت زیادی نمی کنی و میری ...اول می خوای بشینی پیش رامتین چون بچه ی شوخیه اما بعد نوید رو میبینی که اونم شوخه اما چون به نظرت سر کلاس حرفا و شوخیای بیشتری داری که باهاش بکنی و تو هر تلاشی می کنی که سر کلاس حالت بد نشه یا خوابت نگیره میشینی پیش اون !ضمن اینکه رفیقته و خب باهاش حال می کنی ! و خضرایی سر کلاسه ...درسش هم ... شیمی خسته کننده ی لجن ... سعی می کنی که بفهمی ، اما دست خودت نیست ... نفهمی ! با این حال خوشحالی که خضرایی یک سره با لبخند درس می ده و چون تو قیافش درسو اونقدرام جدی نمیگیره کلاس بهت بیشتر حال میده ! و تو با دیدن این باز هم به این فکر می کنی که تو کلاسایی که درس می دی همین کارو بکنی ! زنگ تفریح می خوره ! خضرایی نگهتون می داره یک کم و تو به این فکر می کنی که سینا و رضا رفتن بیرون یا نه که یه دفه می بینی در کلاس وایسادن منتظرت و خوشحال میشی ! و بعدم با همون حالت کرخت و لش و چت مخیو و بی حوصلگی همیشگی تو زنگ تفریحا میری با بقیه وای میستی زیر سایبون پارکینگای تو حیات و بچه ها سر یه ماشین خفن که اونجا پارکه یه سره شوخی می کنن ! و تو همینجور که سعی می کنی با اونا هم گام بشی مثل همیشه و مثل هر روز به این فکر می کنی که اونایی که حالشون خوبه چطور حالشون خوبه که تو هم همون کارو بکنی و حالت خوب شه ،اما مثل همیشه و مثل هر روز به نتیجه ای نمیرسی و سریع می ندازنت سر کلاس . این دفه اون نوید پیش نوید نشسته و حسام هم می خواد بیاد یر کلاس ، با هم میرید تو کلاس و بش میگی که بیاد بشینین پشت نوید اینا !چون اون طلا داره و کنکور نمی ده و واسه تفریحات میاد سر کلاس .و تو موضوعات تفریحی مشترکی هم باهاش داری که می تونی راجع بهش صحبت کنی .ضمن اینکه خب رفیقته و باهاش حال می کنی !
تو زنگ آخر هم میرلی بت میگه که فهمیدی شهرام ناظری آهنگ فلان خونده و تو خوشحال میشی !
خلاصه دو زنگ آخر هم میگذره ... مثل همیشه ... مثل هر روز ... و من توشون حوصله ندارم و دارم تصمیم می گیرم و برنامه می ریزم واسه فردایی که قراره حوصله داشته باشم ! وبعدم اسحاقی میاد سر کنکور حرف میزنه و یه حرفایی میزنه مثلا امید وار کننده ... اما به نظرت ... تو ... هیچ تکلیفی نداری ... مثل یه مولکول تو یه اتاقی .... بعدم زنگ می خوره و می ری میشینی با سینا اینا تو کوچه تو سایه حرف می زنین ، و راجع به همون پسته و نظره بحث می کنین !و اینجا قشنگ ترین قسمت قضیه می شه و توش یه سوال قشنگ واستون پیش میاد و کلی حال میده و وقتی ماشین میاد تا بری دوست داری که بمونی و همینطور حرف بزنید ... و میای وناهار می خوری وسریع میپری آهنگرو دانلود میکنی و کلی ذوق می کنی و می خوابی تا هفت و نیم ! و بعدم 2 ساعت درسو اینترنت و شام و فکر کردن به سواله و زنگ زدن به رضا و بس که حال نداری زودتر می خوای بری بدویی که میبینی بی بی سی ورلد مستند ناصر محمد خانی و دادگاه های شهلا رو گذاشته و میشینی می بینی و دیگه کلا حال نداری و می خوای پا شی یه دفه فیلم جم میاد به نظر جالب میاد میشینی می بینی اما وقتی تموم میشه سست ترت می کنه و نا امید تر ... و . . . و مامان مثل همیشه گیر میده که پاشو برو بخواب صبح مدرسه داری ! میای بری بخوابی ! اعصابت خورده ... یعنی ای کاش خورد باشه خوردم نیست ... بی حوصله ای ... دیگه شدی مثل جمادات ... و میبینی که این اوضاع افتضاح ماله هر روزته ... و هر چند شب یک بار اگه توصل به خواب نباشه قطعا یه بلایی سر خودت میاری ... به این فکر میفتی که ناله کنی و میبینی چه جایی بهتر از ناله دونی وبلاگ و وقتی یاد این میفتی که چقدر بدت میومد از اینا که مینالیدن هی تو وبلاگ ... به این فکر می کنی که وقتی که بزرگترین کاری که به عنوان یک انسان در زندگیت میتونی بکنی اینه که 115 تا تست فیزیک بزنی و نمیتونی ... بیای اینجا هی شعار بدی و خودتو خوب و قبراق نشون بدی ؟ این میشه ریا ! و دوری وبلاگت از خودت ! اینه که این شر و ور ارو می نویسی که بقیه بیان بخونن و یه دلی واست بسوزونن و یا ابراز همدردی کنن ، یا اگه فردا یه گندی زدی توجیح باشی یا نمیدونم ! ... نمی دونم ! 3 سال راهنمایی هی از فردا قرار بود درس بخوانم و و سر عقب افتادن تو آزمون جامع ها و این که قراره 20 سال دیگه المپیاد شروع کنم هیچ چی بم حال نمیداد ... از اون ور هیچ وقتم کاری نکردم درسی و اینا ... سه سال دبیرستان قرار بود از فردا جدی المپیاد بخونم و اینم شد مثل همون با این فرق که یه کم افتخاراتم بیشتر بود واسه خودم، که با یه گندای دیگه ای که اضافه شد میرن ... و اینم از وضع الان ... کی این زندگی می خواد شیرین بشه من نمی دونم ! نه می دونی چی کار می کنی و اصلا چه کاره ای و جزو کدوم آدمایی تو این دنیا ! نه می دونی از کجا اومدی ! نه می دونی کجایی و نه کجا می خوای بری !
این اوضاع ماست ! مثل همیشه ... مثل هر روز
د.س :عکاس ،سینا

2 نظر:

رضا گفت...

متن های قبلیتُ خوندم، اما برای این پستت حرفی دارم! بذار یه چیزی تعریف کنم! معلم حسابانمون دیروز یه مساله ی حد حل کرد. زیاد مساله حل میکنیم ولی این فرق داشت. قبلی ها رو نمی تونستی حل کنی اما اینُ میشد حل کرد( به نظرم یا به نظرمون). البته این یکی از دام های پهن شده ی کنکور بود که خیلی وقته که پهنه، اما اون یکم ضعیف ترها که منم جزوشونم توش گیر افتادن.
ایکس مِیل میکنه به بینهایت، پس براکِت رو بر می داری و هم ارزی می زنی، به جواب هم می رسی ولی غلط کردی حد نداره!
یا مثلاٌ
توی” وال ـ ی”! (انیمیشنه) آدما توی یه سفینه ی خوشگل اند ولی جلوی اونا یه ال سی دی ( یه چیزی شبیه ال سی دیِ) هست که با آدمای دیگه حرف می زنن، و با همون ال سی دیِ( حالا ماگفتیم ال سی دی شمام بگو ال سی دی خوبیت نداره!) کارای دیگشونو انجام می دادن. یه روز اتفاقی یکی از این ادما از صندلیش( که متحرکه) می اُفته پایین و از جلو ال سی دیِ( اَه ه ه!!!) کنار می اُفته، بقییَشُ خودت حدس بزن!
بگذریم! داشتی با لینکین پارک پای سیب می خوردی!:دی کم نیارم! منم ماستو خیارو تو شبهای خاموش می خورم؛ از اینم که بگذریم
جا داره یادی از سهراب سپهری کنیم! تو یکی از شعراش میگه:( یه کوچولوشو می نویسم!) “چیزها دیدم در روی زمین...قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر میزد (گفتم که کوچیکه!)
بگذریم!:دی
سختی ها ُ عادتا مسخرمون هست! ولی باد خنکی که یه هویییی از پنجره کلاس می آد تو شاید حداقل خستگیُ ناُمیدیِ سر کلاسمونو کم کنه!
این بخش مهمتر عادتامونه که هیچ وقتم تکراری نمیشه!

ناشناس گفت...

ماگنولیا رو از کجا آوردی من نمی دونم !!!؟؟ ولی در کل جالب بود و پر محتوا ...وآخرم به خوب جایی رسوندی متنو .....پسر اولیو عشقش و فهمیدم کیه ....ولی عشق پسر دومی و نمی دونم ...

ارسال یک نظر