اولين باري كه جدي نوشتم كي بود ؟ اهميتي ندارد ،خاطره گفتن مي شود .
به هر حال اهل نوشتن نبوديم ! يعني اصلا در اين بند ها نبوديم ،خلاصه هر وقت بود از دستمان در رفت ! دفعه هاي بعد هم همينطور بود !
اغلب معلم ها و دوستانم ،(يا وقتي انشا نبود ) خواننده ، خوششان مي آمد . اين صد البته به استعداد من در نوشتن و اين ها برنمي گشت , در آن مدرسه ي ما كه "عموما" ماكسيمم اطلاعات و تخصص ادبي اين است كه "ديوان حافظ مال كيست" ، و همه يا پي آزمون جامع و نمره ي پرسش كلاسي بودند يا گيم نت و بازي نا تمام شان يا "فقط خواندن " و بالاخره با اين فضاي جامعه بود كه اين ناقص حرف هاي پر اشتباه و پر كاستي من و حرف هاي ديگر دوستان، مشتري پيدا مي كرد ! و من هم همين فكر را مي كردم . هيچ وقت به اين فكر نبودم كه عجب قلم توانايي داشتيم و خود نمي دانستيم ! اصولا حرف هايم نه به خاطر جمله هايم و كلماتم و تركيباتم مورد توجه بود ، يحتمل تركيب مفهوم شان با من و شيوه ي خواندنم جالب بود ! و ما هم حمل بر همين مي ذاشتيم .
تا همان اواخر دوران راهنمايي ام هم همينطور بود ، نه ما از ذوق اين مي نوشتيم كه استعداد خاصي داريم (كه اگر شكسته نفسي نكنيم واقعا هم چيزي كه خيلي قابل توجه باشد و سايرين از ذات نداشته باشند نداشتيم و نداريم . آن اندك مايه ي كار كه بوده هم از محيط و تايپ نامه هاي پدرم و اين ها ناشي شده بوده ) و نه بقيه از اين منظر گوش مي دادند و مي خواندند .
يعني اصلا سيستمي كه من در آن مي نوشتم جاي اين كار ها را نداشت ، اغلب نوشته هايم خيلي طولاني بود و آن آخر ها بالاي نيم ساعت در خواندنشان تحملم مي كردند . و قصد نوشته ها تماما انتقال يك سري حرف ساده از زبان ناتوان من را داشت .و اصلا آن ها كه مرا كمي از قديم مي شناسند ميدانند كه من هيچ وقت "كتاب خوان " نبوده ام و محيط ادبي يي هم نداشته ام (به غير از پدرم كه گفتم اهل نامه نگاري اند) و هم صحبتي هايم همه آدم هاي معمولي و دوستهايم همه چون خودم از قشر متوسط ( به لحاظ فرهنگي ) بوده اند و اصلا عجيب مي بود اگر اين وسط ما با اين پيش زمينه ي مطالعه و غيره نويسنده ي متبحر از كار در مي آمديم .
سخنراني هايم هم همينطور بودند ، ما در جاهاي مختلف مي آمديم براي آنكه حرف هايي را بزنيم ،حرف مي زديم . وبقيه هم ما را به حراف نميشناختند و به همان مطالبمان كار داشتند .
اما اين اواخر داستان عوض شد . هر طور كه بود طوري شد كه ما شديم "سخنران و نويسنده" و انقدر دامن زدند كه ما هم به همين ايمان آورديم . خب مشكلش كجاست ؟ مثل اين مي ماند كه مثلا پسر ناظري به او بگويد كه تو كه خوب آهنگ مي سازي و اندك اندكت تركوند مثلا بيا براي داف من يك آهنگ بساز .
بعد اين شد كه ما مي آمديم در همايش مدرسه شركت مي كرديم 45 ديقه حرف مي زديم و معنا در معنا مي بافتيم و همه كار مي كرديم تا يك معنايي برسد بعدش مثلا در مورد كار ها با هم حرف ميزديم ميگفتند كه : آره ديگه (غرفه)جالب بود، تو هم كه عشق سخنراني :ِدي (نه كه نداشته باشم ولي عشق مستقلي نيست ،يعني وابسته است به عشق به حرف هايم و معناهايي كه دوست دارم بگويم ، به خودي خود انفعالي ندارد كه به خاطرش كاري يا سخنراني يي بكنم )
به هر حال با ديدن اينها به خاطرم آمد كه ما نه نويسنده بوده ايم و نه سخنران .
هر كه هواي چيزي در توي سرش دارد بالاخره ، هواي دلبر ما هم ما را از ديوار خانه ها بالا كشيد و سخنرانمان كرد و نويسنده مان كرد و شاعرمان کرد ، و الا هواي اين ها هيچ در سرم نبود (اواخر را كاري ندارم) .
اصولا اگر جسارت نشود دارم با اين حرف کمی خودم را مي چسبانم به اخلاصيون :دي
اخلاص يعني همين ،
براي "يكي" متولد شدن
براي "يكي" زندگي كردن
براي "يكي" بودن
برای "یکی" دوست داشتن
براي "يكي" درس خواندن
برای "یکی" موسیقی زدن و گوش دادن
براي "يكي" شعر گفتن
براي "يكي" نوشتن
براي "يكي" گفتن
و براي "يكي" مردن ...
بالاخره همه را گفتم ، كه آب پاكي را بريزم بر دست خودم كه سطر مي نويسم و آن ها كه احیاناً سطر مي خوانند ...
كه ما نه نويسنده ايم ، كه استعدادش را نداريم (كه به قول سينا همان اندك مايه مان هم آنقدر غلطِ اضافه كرديم كه به باد رفت) و نه ادعايي داريم ، چه ديده ام وبلاگ هاي هم سالانم را كه بسا چون استادانم مي نگارند ، و الحق كه لذت بخش و گيراست نوشته هاشان . كار ما كار ديگري است ...
و من الله توفيق (آثار نامه نگاري:ِدي) ...
3 نظر:
من که هفت سال است که تو را میشناسم،و ۵ سالیست که تو را دوست خود(هاه) میدانم و در این ۵ سال هر روزش یا سیاه بودی یا سفید،آرزو به دل ماندیم که یک روز خاکستری ببینیمت که نشد...ای کاش متعادل بودن هم تجربه کنی و اینطور نمانی که یک روزش خدا را بنده نباشی و بگویی که اصولا در این زمین هیچ آدمی به گرد پای ما هم نمیرسد چه رسد که از ما جلو هم بزند،و فردایش بگویی که آری،من کلا آدم بی استعدادیم و با استعداد آنهایی هستند که در i سالگی فلان اثرشان را نوستند یا آن را ترجمه کردند و بعد خودت را با آنها مقایسه کنی نتیجهٔ بی استعداد بودنت را بگیری.
درستش این بود [از نظر من]که مینوشتی :من از بچگی هم خورده استعدادی داشتم و دلیلش هم خانواده و اطرافیانم بودند(خصوصیات اخلاقی پدر و مادرم،نامههایی که پدرم تایپشان را به من میسپرد و خواهر و دامادمان ...)ولی چون چند سالی اشتباهی زندگی کردم،کارهایی کردم که به من مربوط نمیشدند و خلاصه اینکه غلط اضافه کردم و این شد که این خورده استعداد خورد ماند.
و جوابی هم که به به فلانی دادی درست نبود،(شاید حقیقت نداشت ،صحیح تر باشد.)درستش این بود[باز هم از نظر من] که میگفتی قبول که عاشق سخنرانی هستم،ولی عشق به چیزهای بزرگتری هم دارم،که سخنرانی و نوشتن را وسیله قرار میدهد.[کلی زر زدم که برسم به اینجا :د] .این را که قبول کردی این میشود که دیگر بر گردن هیچ کس منت نمیگذاری،(منظورم این نیست که تا الان میذاشتی)و حتی اگر هم بخواهی نمیتوانی...مثل این میماند که عاشق دست پخت مادرت باشی و در آخر به جای دستت درد نکند،بگویی که من برای اینکه ترا خوشحال کنم و کمکی کرده باشم غذا یت را خوردم...آن وقت است که دیگر نیازی نیست که خودت را بچسپانی به اخلاصيون, ندانسته خالص خواهی شد...
[دیگه زیاد حرف زدم داره بوش بلند میشه...]و اصولا این حرفها را هم که میزدی خودش اخلاص بیشتری داشت،آدم در هر کار کوچکی هم میتواند اخلاص داشت باشد،چه میدانم! مثلا خرید کادو ، پول در آوردن هرچی که فکرش را بکنی...
این حرفهایی هم که زدم با اخلاص همراه بود (شاید هم نبود،ولی به نظر خودم بود :>)گفتم چون که دوستت هستم و به نظر من و به قول شاعر(نوید رو نمیگما... :د) که :
زان حدیث تلخ میگوم ترا || تا ز تلخیها فروشویم ترا
تو ز تلخی چون که دل پر خون شوی || پس ز تلخیها همه بیرون شوی
(این آخری رو گفتم که بگم منم بلدم ... :پی)
با بهنویس هم نوشتم احتمالا غلط زیاد داره.
خودتم مي دوني كه خيلي وقته وقتي ازم انتقاد ميشه دفاع نمي كنم ! درستشم همونه ، اما اينجا يه چيزي بگم بايد بگم راجع به اون سياه و سفيد و خاكستري و جواب فلاني (بابا مگه انتقاد ديگه اي ام كرده بودي ؟:دي) !
اول كه طبق معمول كه اين كارو مي كني واسه يه قضيه (نه با استفاده ازش يعني براي اينكه دليل اون قضيه رو بگي ) يه حكم كلي در مورد يه نفر صادر كردي !اگرايندفه اينطور نيست و واقعا من اينطوري بودم هميشه ، كه چنتا قضيه پيش مياد :
يكي اينكه اخلاص يعني همين : سياه بودن يه رنگه سفيد بودنم همينطور ولي خاكستري دو رنگ از اين جهت "احتمالا" ترجيح مي دم كه يا سياه باشم يا سفيد ،قبلا هم كه بهت گفتم فلان لاتِ مارك بازِ(نه كه مارك بازي بد باشه ها يعني ويژگي مي گم آدمه تداعي شه) دختر بازِ فلان رو ترجيح مي دم به اون پسر خوبِ فرق كجِ بيكاري كه هيچ كارس و خودشم يه لقب به جز هيچ كاره نمي تونه به خودش بده . واسه هر بار هم كه از يه رنگ ، رنگ ديگه شدم ميگم :متاسفم فكر مي كردم قبلي درسته .
ضمنا تو خيلي خوب منو ميشناسي ،خودت فكر كن به اينا كه :من چقدر نسبت به مثلا خودِ تو سياه سفيد ميشم ؟ ضمن اينكه اصلا كي گفته كه سياه سفيدي بده ؟ يعني خيلي هم خوبه ! اگه طوفان نشه و هي آب اين ور اون ور نشه يا آدم هي اين در اون در نشه فكر نمي كنم يه آرامش پديد بياد !نه ؟آدمايي كه خاكستري ان هميشه همون مي مونن ولي اونا كه سياه ان يا سفيد چي ؟ جلال اگه اون همه به اين مكتب و اون مكتب و اين فكر و اون فكر نميزد ميشد مثل اون همه شاسكول خاكستريه ديگه ! نه ؟
دو كي اينكه اگه يه روزي گفتم استعداد دارم خيلي و هيچ كي به پام نميرسه (كه خودم يادم نمياد) مي گم اشتباه كردم !و دليلم ميارم تا نگي خب از فردا هر كاري خواسيم ميكنيم هر چيزي خواستيم مي گيم بعد مي گيم اشتباه كرديم تموم ميشه ميره ! اينكه من اصلا هيچ مدركي واسه اين حرف ندارم ! چند تا چيز نوشتم و چند تا شعر گفتم كه خودم ميگم همه ماله احساسامن و ربطي به ادبياتم ندارن ،يعني احساسم اين كلماتو گذاشته گردن ادبم ،مي گي نه يه باركه خودم نفهمم مجبورم كن كه راجع به چيزي يا كسي كه احساس ندارم نسبت بهش يا يه جور خاصي دارم يه چي بنويسم يا بگم و ببين نتيجشو ! و ببين اصلا مي تونم ؟
ولي اون خورده استعداد رو كه به واسطه ي شرايطم بهم القا شده رو قبول دارم كه به قول م.ص.ز اگه هر كي ديگم از بچه هاي مدرسه مي خواست اين كارايي كه من كردموبكنه تو شرايطش مي تونست .و قبول هم دارم كه همون چون غلط اضافه كردم خورد ماند و قول هم مي دم تا جايي كه بتونم پرورشش بدم و زيادش كنم تا بتونم كاري بكنم باش .اما چيزي نيست كه فعلا فابل ذكر باشه . درسته كه تو مثلا استعدادت تو فيزيك بهتر ازخيلي از بچه هاي مدرسه هاي ديگس اما تو مدرسه خودمون كه حرف درباره ي استعداد فيزيك تو جايي نداره كه !اينم همينه !
كسي كه وقتي دنيا اومده تونسته حزف زدن ياد بگيره چون حالا 1 ميليون لكنت زبوني تو دنيا هست كه نبايد از استعداد يادگيريش در زبان حرف بزنه كه ! اصولا اينطوريه كه مثلا اينجا همه استعداد حرف زدن رو حدودا يكسان دارن مگر مثلا اون يه ميليون !
پس اصلاح مي كنم متن رو تا دروغگويي يا بي اخلاصي يا بد فهمي نشه.
راجع به جواب به فلاني هم من كه گفتم خودم هم باورم شد كه سخنرانم و اين ها ولي الان كه دوباره فكر مي كنم مي بينم اينطور نيست و نبايد باشد .
دوستش كه دارم ولي عاشقش بودن و سخنران بودن فرق مي كند ، من سخنران بودن و هواي سخنرانيِ مستقل را رد كردم علاقه ام در باره اش سر جايش.
ولي تو مي گي عاشق سخنراني هم هستم عاشق اون هم بيشتر هستم . من مي گم اوليه تابع دوميس ،يعني اون چيزه ديگه اگه نباشه سخنراني هم نيست .يعني اگر مستقل باشند من بايد بتونم درباره ي هر چيزي و واسه هر كسي و اينا سخنراني كنم ، سخنراني دوست دارم ديگه ،مهم نيست چي مي گم كه ! مي كنم ؟ من مي گم اگه تا الانم كردم (كه شايد كم هم باشه) ديگه نمي خوام اين كارو بكنم ! يعني ما قدري فريب خورديم !:دي انقد گفتن تو سخنراني و اينا ، تا حدودي كدو قلقله زنم كه مي خواستيم تعريف كنيم استيل مي گرفتيم !
اما اتفاقا چند روز پيش به اين فكر مي كردم كه آدم حرف چرت و اينا نبايد بزنه چون اگه آدم اخلاص داشته باشه بايد كلماتشم واسه همون چيز بيان و خلاصه اينكه به اين نتيجه رسيده ام كه مثل اون كه مي گه قلمم را خورد مي كنم اما دست دشمن نميدمِش مام بايد دهنمونو داغ بزاريم اما واسه عشق به چبز ديگه اي به جز اون يكي حرف نزنيم ! حد اقل سعي مي كنيم اينطور باشيم .
چون عشق مستقلي اگه به سخنراني باشه مي شه حكايت همون عشق مستقل به سازو نتايجش كه تو پارك با هم صحبت كرديم .
1
با اين حال درسته بايد اينجا هم باز جملاتم رو اصلاح كنم و اگه نمي گفتي شايد حقيقت كامل نميشد .
مثالتو هم دقيقِ نفهميدم و چون فكر مي كنم مهمه ،لطفا مثال ديگه اي بزن يا اين مثالتو يه دستي سر و روش بكش . (چقد با تربيت شدم ! لطفا ميگم :ِدي)
ضمنا من مي دونم ! تو هميشه با اخلاص حرف ميزني عزيزم ! :دي
يه عمق عميق ترين جاي وجودم (اگه لقمه گنده تر و انا نباشه) سپاس گزاري مي كنم . باز بخون ببين اگه جايي چرت گفتم حتما دوباره بگو (لطفا:دي) .حتما ها ...
2
ارسال یک نظر